شهرزاد قصه گو, قصه نگو نوحه بخوان!
داستان دل من قصه نیست نوحه است, نوحه ایست سیاه, جگرخراش
گر بخوانی نوحه ام را ریشه ها می خشکند, شعله ها یخ می زنند, کوه عصا می گیرد, زندگی می میرد, سرو زمین گیر می شود, جوانی پیر می شود,
خورشید دست به دامان می شود فانوس را, کلاغ زین می بندد طاووس را.
گر بخوانی نوحه ام را خارها می شکفند, مرداب می جوشد, کرکسان میخوانند و سراب جای حقیقت تا ابد می ماند.
و تو می گویی تنهایی؟!!
تنهایی چیست؟
آن یکی می گوید:من میان جمعم و مهجورم!!!
کیست که میتواند ادعا کند که واقعا تنهاست؟!
کیست تک؟ چیست تنهایی؟؟
سهراب می گوید لای .... خدا می بیند ولی تو باز می گویی تنهایی؟!!!
پس تو تنها نیستی, کوری, کری, حس ششم هم نداری حتی!!
اصلا چه به بیراهه می روم من؟ تو کور باش, کر باش, تو نبین, حس نکن! تو فقط باش!!! همین که باشی و هستی دگر نیست تنهایی!!! ...چرا؟
ای بی خرد گر او نباشد تو پس,از کجایی؟
حال باز هم می گویی تنهایی؟
ترم اول بود و خیلی ها شوق ورود به دانشگاه از سرو روشون میباریدو عده ای از روشنفکران قصد داشتند کاری کنند که همه ی بچه های کلاس با هم صمیمی و راحت بشن و خدای نکرده زبونم لال نکنه یه دفعه دو نفر با هم چشم تو چشم بشن و سلام نکنن و یا اصلا حواسشونو بدن که یه موقع نگاهشون تلاقی نکنه!!!!
از اونجایی که ایرانیان از بعد از حکومت کوروش یاد گرفتند که فقط پیشرقت کنن!!! الآن دیگه کار از این صحبتا گذشته!!! سلام میکنی خود همون روشنفکرا یا خودشونو میزنن به نشنیدن یا یه جور جواب میدن که انگار میگن ..... دفعه آخرت باشه ها!!! بار دیگه جواب سلامتو نمیدم تا افسردگی بگیری!!!!!
نظر شما چیه مدیر صد البته روشنفکر ما؟
واقعا خسته نباشی آقای ستاری
من از طرف خودم از زحماتتون تشکر میکنم.
ولی یه انتقاد اساسی از طرف خودم و چند تا از بچه ها دارم اونم اینه که وقتی میخواید کلاسی رو جا به جا کنید و فوق العاده براریدو.... بیشتر از بچه ها نظر خواهی کنید.
البته توی پرانتز باید بگم که این لحن خواهش آمیز !!! ربطی به اینکه ایشون بوکس و کونگ فو کار میکنه نداره!!!
ریا نباشه!!!
نمیدونم بگم؟نگم؟
آخه میترسم ریا بشه!!!
باشه حالا که اینقدر دوست دارید بدونید میگم اما اگه ریا شد پای خودتون ها!!
دم همه اونایی که میکروب کامل شدن گرم!!!
قبل از عید من و چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم سفره هفت سین بندازیم که اینقدر استقبال بچه ها زیاد بود که منصرف شدیم!
خواستیم با دادن چند تا دونه شیرینی و چند کلمه سخنرانی بنده!سر و تهشو هم بیاریم که آقایون باز هم کمالات خودشون رو ثابت کردن و بلند شدند رفتند!!
تا اینجاش که کاملا طبیعی بوده رفتارشون!فقط یه چیزی واسه ی من عجیبه اونم اینکه بچه ها حاضر نیستند تو کلاس کنار هم شاد باشیم ولی بدجوری پایه ی بیرون و دزفول و .... هستند!!!!!!!
به نظر شما عجیب نیست؟؟!!!
پس کجاست آن فردا؟
آن فردایی که یک عمر است که قرار است بیاید!
آن فردایی که دیروز را به خاطر آن سپری کردیم و امروز را نیز به آن میسپاریم.
پس کجاست,کی می آید فردا؟
شاید او منتظر رفتن ماست؟!
پس کجاست آن فردا؟فردای زیبا, فردای پر از امید, فردای پربار, فردای عشق!
چرا اینقدر شبمان طولانی است؟ شب ما بلندتر از صد یلداست...
پس کجاست فردا؟
دگر منتظر چیست؟ چشممان بی فروغ, لبمان خشکیده, صورتمان پر چین و چروک, فکرمان پیچیده
پس کجاست فردا؟
من از آن میترسم که چشمانم را ببندم که به خیالم گذر زمان را حس نکنم و فردا شاید زودتر بیاید ولی چشم که بگشایم ببینم فردا که نیامده هیچ من هم رفته ام!!!